مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
492
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
قصر برسانيد و به من گفت : به اين حجره شو كه شوهر خود را بر تخت ، خفته خواهى ديد . من بحجره برآمده ، ترا بر تخت خفته يافتم . پس از آن ملك ، حكايت خود را به او حديث كرد كه چگونه دختر ملك بگرفت و چگونه سلطان شد و با او گفت : اكنون دختر ملك مرده است و پسرى هفت ساله از او بر جاى مانده است . زن گفت : اى ملك ، بر من مگير و از گذشتهها درگذر و مرا در نزد خويش نگاهدار تا از صدقهء تو نانى خورم . و پيوسته زن ، فروتنى و لابه ميكرد تا اينكه معروف را دل بر وى بسوخت و به او گفت : از بدكردارى خويش توبه كن و در نزد من بنشين . كه اگر ببدكردارى معاودت كنى ، ترا بكشم و از كسى بيم ندارم . و تو را بخاطر نرسد كه باز بقاضيان و شحنه شكايت توانى برد . كه من اكنون سلطانم و مردمان از من بهراسند و مرا جز خدا از كسى بيم نباشد . كه در نزد من خاتمى است مرصود كه هروقت دست بر آن خاتم بسايم ، خادم خاتم كه ابو السعادات نام دارد ، در نزد من حاضر شود و هرچه از او بخواهم ، از بهر من بياورد . پس اگر تو ارادهء رفتن شهر خويش كنى ، ترا چندان مال دهم كه در تمامت عمر ، ترا كفايت كند و به زودى بسوى شهر خويشتنت فرستم . و اگر همىخواهى كه در نزد من بنشينى ، قصرى جداگانه از بهر تو ترتيب داده ، فرشهاى حرير در آنجا بگسترم و بيست تن كنيزكان به خدمت تو بگمارم و خورشهاى لذيذ و جامههاى فاخر ، ترا بدهم . آنگاه بنعمت و حشمت بسر خواهى برد تا اينكه بميرى و يا من بميرم . ترا سخن چيست ؟ زن جواب داد : قصد من اين است كه در خدمت تو بسر برم . پس از آن دست معروف بوسيده ، از بدكردارى توبه كرد . ملك معروف قصرى جداگانه ترتيب داده ، كنيزكان و خواجهسرايان به خدمت او بگماشت . و او در كمال عزت و نعمت بسر ميبرد . و اما پسر معروف گاهى در نزد ملك و گاهى در نزد زن او بود . ولى زن ، او را ناخوش ميداشت ، كه فرزند خويش نبود . چون پسر كراهت او بدانست ، از او دورى كرد و او را ناخوش داشت . پس از آن معروف بمحبت كنيزكان خوبرو مشغول شد و از